X
تبلیغات
✪❤رمان خانه❤✪ - دردَم 7
چشم فرزاد هم کاملا روی من بود... با یه پوزخند مسخره که هزار جور میتونستم تعبیرش کنم!
کسرا از خود گذشتگی کرد و بهشون راه داد تا وارد بشن ... فرزاد هم با یه چرخش فرمون لب به لب با بدنه ی ماشین کسرا گاز داد و من با حرص فکر کردم ... فرزاد و پرادو!!!
یه پوزخند تو دلم زدم... دختره ی احمق لابد انداخته زیر پاش... یه نجواهایی از طناز اینا شنیده بودم که نامزد کردن ...
کسرا یه نگاهی بهم انداخت و منم با حرص توپیدم: چیه؟
یعنی عقده داشتم شدید ... اون از هشت ماه علافی... اون از پس زدنش... این پرادو سوار شدن فرزاد ... اینم از اینکه نامزد کنیم خانواده ها بیشتر اشنا بشن... !!!
ابروهاشو بالا داد وگفت: الان که وارد خیابون شدیم لطفا کمربندتو ببند...
پوفی کشیدم و گفتم: شناختی کی بود؟
کسرا به رو به رو نگاه کرد و گفت: کی کی بود؟
-یعنی میخوای بگی پرادوی فرزاد حدادی و ندیدی؟
کسرا نفس عمیقی کشید و جواب منو نداد.
منم بیخیال بحث کردن شدم واقعا کشش بحث نداشتم! 
اهسته گفتم: حالا کجا منو می بری؟؟؟
کسرا لبخند مهربونی به روم پاشید ... انگار نه انگار که ی دقیقه پیش خیلی بد بهش توپیدم! البته حق داشتم که بتوپم... لازم باشه با تانک نشونه میگیرمش!
با همون لبخند مردونه گفت: هرجا بانو امر کنن...
بدون اینکه بانو گفتنش برام مهم باشه گفتم:
-بریم پاتوقمون؟؟؟
کسرا لبخندش عمیق تر شد وگفت: از غذاهای پاتوق خسته نشدی؟
-نچ...
کسرا: یه فست فود باز شده تو میدونِ...
وسط حرفش گفتم: اِ... یعنی نریم اونجا؟
کسرا حینی که پشت چراغ قرمز بودیم از فرصت استفاده کرد و زل زد تو چشمام وبا یه لحنی که منو دیوونه میکرد گفت: اونجا که اخرین بار رفتیم خاطره ی خوب واسه من و بد واسه ی تو شد... اگر دوست داری بریم...
بالاخره رضایت دادم و از بد عنقی بیرون اومدم...
خندیدم وگفتم: اووو... کسرا من یادم رفته بود ... باشه بریم همین رستوران جدیده ... شاید همین جا پاتوقمون شد.
با سبز شدن چراغ با سرعت حرکت کردو من با دیدن هرپرادو تو خیابون حس میکردم یه نیش تو قلبم فرو میکنن... هرچند نباید برام مهم می بود ... ولی حس میکردم پراید یه جوریه... فرزاد و نگاهش یه مدلی بود. یه جور با غرور... یه جور با پز... یه جور با افاده ... یعنی ببین کیو به خاطرکی ازدست دادی!
تو فکر خودم مشغول بودم که کسرا گفت: خب نیازم چه خبر؟ روز خوبی داشتی؟
لبخندی زدم و از فکرام پرت شدم بیرون ... 
اهی کشیدم و کسرا گفت: راستی از انگشترت راضی بودی؟ ببخشید یخرده عجله ای شد تقصیر مادرم بود نشد برم یکی بهتر و خوشگلترشو بخرم واست ... یکی طلبت ...
چشمام برقی زد وگفتم: وای اینطوری نگو ، من که خیلی خوشم اومده... مامانم میگه انگشتری که مونس جون داده خیلی قدیمه ...
کسرا با یه حالت افتخار امیزی گفت: مال مادربزرگم بوده... موروثیه ... 
هومی کشیدم وگفتم: چه شانسی اوردم که رسید به من ...
کسرا لبخندی زد وگفت: یه ست بود... گردنبندش رسید به هانیه... گوشواره ها نصیب یلدا شد ... انگشترش شد مال تو...
خندیدم وگفتم: چه تقسیم عادلانه ای ... اون وقت شیما چی؟
کسرا با مزه گفت: دستبندش مونده ... 
خندیدم و یه لحظه حس کردم انگشتر از همه کوچیکتر و کم قیمت تر بوده که رسیده به من... وبا این فکر به دستهام نگاه کردم... چرا باید اینقدر بی ارزش باشم که کم قیمت ترین جواهر اون ست موروثی به من برسه؟؟؟ توی اون جمع من از همشون خوشگلتر بودم از لحاظ تیپ و خانواده... من چی کم از یلدا داشتم؟؟؟ باز اخم هام رفت تو هم و... همونطور که به دستهام نگاه میکردم سکوت کردم.
کسرا یه لحظه مستقیم و نگاه کرد و بعد گفت: راستی نیاز...
و انگار متوجه حالت صورتم شده باشه حرفشو خورد و تا رسیدن به مقصد که همون فست فود جدیدالتاسیس بود هیچی نگفت .
نمیدونم چرا ناراحت بودم یعنی واقعا حقی نداشتم که ناراحت باشم،دندون اسب پیشکشی و نمیشمردن ولی... از این بابت ... یه لحظه از تصور اینکه شاید در نظر خانواده ی کسرا یا شایدم خود کسرا بی ارزشم اعصابم خرد شد.
بیشتر اعصابم از این خرد شد که احتمال میدادم شاید باز پس بزنه منو... همین حس منو دیوونه میکرد ... تا مرز جنون منو می برد ... کسرا دوباره دوباره منو نخواد ... و این نخواستن به چه قیمتی بود؟؟؟ من که غروری در برابرش نداشتم!!! 
و حالا منِ بی غرور از این میترسیدم که کسرا منو بذاره کنار... پوفی کشیدم ... حس میکردم خودم خودمو کوچیک کردم!
با کلافگی کمربند و باز کردم و کسرا پیاده شد و برام در و باز کرد.


نمیدونم چرا تودلم بهش طعنه زدم: دیگه پراید این سوسول بازی ها رو داره!
ولی کسرا با یه ژست خاص دستشو به سمت من دراز کرد.
دستشو گرفتم و با لبهایی برچیده هم قدم باهاش پله هایی که به رستوران ختم میشد طی کردیم.
شاید فست فودی که کسرا ازش حرف میزد به نظرم یه جای کوچیک و سرپایی بود ولی اینجا یه رستوران خیلی شیک بود و مدرن... کل فضا و دکور رستوران به رنگ زرشکی ونارنجی تند بود و یه اکواریوم خیلی بزرگ اولین چیزی بود که نظر ادمو جلب میکرد.
یه قسمت به پلکان مارپیچ منتهی میشد و طبقه ی بالا که انگار یه کافی شاپ بود ... یه سمت که در واقع قسمت عرضی رستوران بود میز های دو نفره و صندلی های مبله ی نارنجی کرم چیده شده بود و یه قسمت هم میزهای بالای هشت نفر... از ترکیب وفضاسازی واقعا خوشم اومد. از اون رستوران ها بود که فکر همه چیز و کردن ...
از دکور موسیقی لایتی که پخش میشد لذت می بردم که کسرا دستمو کشید و به سمت یه گارسون که بلوز نارنجی و جین مشکی تنش بود و کلاه زرد به سر داشت رفتیم.
کسرا رو بهش گفت: راد هستم ... رزرو میز هشت وداشتیم.
با خوش رویی ما رو به همون میز راهنمایی کرد.
اخ جون ... قسمت دو نفره و مبله بود. یه جای دنج جلوی پنجره ... 
کسرا صندلی وبرام عقب کشید و اهسته زیر گوشم زمزمه کرد: نبینم اخماتو...
ریز تو دلم خندیدم ولی رو لبم بروز ندادم. خب چی میشد دستبند و به من میدادن!
کسرا جلوم نشست ورو به پسر پیش خدمت گفت: خب... ممنون انتخاب کردیم صداتون میکنم ... وقرار شد بعدا سفارش بدیم.
کسرا دستشو روی میز دراز کرد و دست راستمو گرفت.
درحالی که با دست چپش انگشت انگشتری دست راستمو نوازش میکرد گفت: چرا ننداختیش؟
منظورش به همون انگشتر نشونم بود.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: اخه خیلی سنگینه مناسب دانشگاه نیست... بعدشم ترسیدم گم و گورش کنم.
لبخندی زد وگفت: راستی یادم باشه ببریم الماس وسطشو فیکس کنیم...
یه لحظه چشمهام گرد شد وکسرا منو رو به سمت خودش کشید و دست منو رها کرد. سرشو توی دسرها فرو کرده بود.
با بهت گفتم: چی گفتی؟
کسرا نگاهشو به من دوخت و گفت: مونس خانم دستور دادن نگین وسطش لق بوده بهتره فیکسش کنیم...
-چی؟
کسرا:الماس وسطش کمی شله ...
شوکه نگاش کردم که کسرا گفت:
- ببخشید هول هولکی شد شرمندتم نیاز تقصیر مادرم بود ولی یادم باشه رفتیم حلقه ی اصلیمونو بگیریم ببریمش درستش کنن... نگینش نباشه از ریخت میفته ... 
هنوز داشتم نگاش میکردم که کسرا ادامه داد: من زیاد تو کار جواهر و اینا سر رشته ندارم... ولی میدونم که از اون ست عتیقه فقط همون انگشتره یه نگین الماس داره البته ارزش و تو به اون می بخشی... هرچند که من به مادرم گفتم که بریم یکی بخریم ولی فرصت نشد ......
فکم داشت میخورد به میز که کسرا گفت: نیازم من برم دستهامو بشورم ... نمیدونم چرا فرمون چربه ...


و با لبخندی به سمت کنج رستوران رفت.
با انگشتهام روی میز ضرب گرفتم و یه لبخند روی لبم جا خوش کرده بود ... باور کنم که اینقدر حواسش به حالاتمه؟ چطوری فکرمو خوند؟ از کجا معلوم که اون ناراحتی ظاهری من مربوط به انگشتر باشه؟؟؟ شایدم هیچ ربطی نداشت ... ولی من چه خرکیف میشدم اگر ربطش میدادم... این بهم مزه میداد ...
با صدای یه بچه تو سرم... که عین یه هشدار بود یادم افتاد باید هرچی زودتر این مسئله رو به کسرا بگم... ازتصور اینکه کسرا چه عکس العملی ممکنه نشون بده مو به تنم سیخ میشد... اگر منو پس میزد دوباره ...!
من میمردم...
فکرم خیلی طولانی نشد چرا که اومد و رو به روم نشست وگفت:چیزی انتخاب کردی؟
پنجه هامو تو هم قفل کردم و بهش نگاه کردم.
با اون مدل موهای کوتاه و رو به بالا و چشمهای عسلی وپوست سبزه ... با یه قیافه ی فوق العاده مهربون و مردونه بهم نگاه میکرد. 
طوری که خجالت زده رومو ازش گرفتم... میز شیشه ای و دودی رنگ بود و تصویر خودمو میتونستم ببینم... یه نفس عمیق کشیدم. سکوت کسرا بهم اجازه میداد فکرامو مرتب کنم. انگار که شرایطمو درک کرده بود و بهم این اجازه رو داده بود که با فکر و جمله هایی مناسب حرفمو بیان کنم.
یه نفس نیم بند کشیدم وکسر ا اروم به سمتم خم شد وکم طاقت گفت:نیاز ... خوبی؟
سری به علامت اره تکون دادم و کسرا گفت:قیافه ات که اینو نمیگه ... 
دستمو زیرچونه ام گذاشتم و با دست دیگه ام روی میز شکلک های نا مفهومی میکشیدم... 
کسرا خیره نگام میکرد سعی داشت از زوایای صورتم حالمو بفهمه ... ولی حدسش تقریبا غیر ممکن بود.
کسرا منو رو برداشت وگفت: چی بخوریم خدا رو خوش بیاد ... 
و زیر چشمی منو پایید و گفت: با چه سالادی موافقی؟
اروم گفتم: کسرا ...
کسرا سریع منو رو بست و خیره تو چشمام گفت: جانم ؟
قلبم خودشو تو سینه میکوبید... تو چشمام اشک داشت حلقه میزد که کسرا دستشو روی به دنبال دست من دراز کرد.
لبهامو خیس کردم و کسرا گفت: نیاز چی شده؟ داری نگرانم میکنی... طوری شده ؟ اتفاقی افتاده؟
و با اشاره به پیش خدمت درخواست یه بطری اب کرد. 
جفت دستهای منو گرفته بود تو دستش و ... منم با اینکه حس میکردم خیلی کسرا رو نگران کردم و تا اون حدی هم که اون فکر میکرد بد نبودم اما به نمایشم ادامه دادم. خب میه چی... منم ادمم ... دوست داشتم نازمو بکشه ... نگرانم بشه... قربون صدفه ام بره... اینقدر خونسرد نباشه... 
با اومدن یه بطری اب و دو لیوان کاغذی که روش عکس ستاره ستاره داشت ... کسرا فوری برام یه لیوان اب ریخت و گفت: نیاز چی شده؟؟؟ از چیزی دلخوری؟؟؟ کسی حرفی زده؟؟؟
کمی اب خوردم و با مکثی که میدونستم به نگرانیش اضافه میکنه ... به میز خیره موندم.
کسرا نفس عمیقی کشید و گفت: میگی چی شده؟
دیگه باید میگفتم... 
به کسرا که قیافه اش درهم شده بود نگاه کردم وگفتم: من یه مشکلی دارم...
کسرا چشمهاش گرد شد و با یه مکث سی ثانیه ای گفت: چه مشکلی...
-برای ازدواجمون من یه مشکلی دارم ...
یه جوری مات من شد که حس کردم زمان و مکان وایستاده ... حتی پلک هم نمیزد... فکر کردم حتی یه لحظه هم نفس نکشید.
از قیافه اش ترسیدم وگفتم: ببین من ... من...
کسرا ارنج هاشو روی میز گذاشت و با پنجه هاش موهاشو محکم عقب کشید وگفت: نیاز چی شده؟؟؟ چیزی از من پنهون مونده؟؟؟ چه مشکلی داری؟؟؟ 
تو دلم جمله هاشو اینطوری ادامه دادم: من طاقت شنیدنشو دارم... 
از فکرم خندم گرفت و بهش نگاه کردم.
چشماش دو دو میزد ... لباش نیمه باز بود وتند نفس میکشید.
رو پیشونیش هم کم کم داشت به خیسی میرفت و احتمالا به عرق کردن افتاده بود ... جالبیش پریدن پلک چپش بود...


لبهامو ترکردم و اهسته گفتم: کسرا من... یعنی من نه ...(حس کردم یه نفس عمیق وطوفانی کشید) ادامه دادم: مادر من... چطوری بگم... و با سری به زیر انداخته و شرمنده گفتم: مادر من ... درواقع... 
کسرا وسط حرفم گفت: پدر ومادرت جدا شدن؟
با چشمهای گشاد گفتم: واه ... نه ... جدا شدن چطوری با من همه جا اومدن؟
کسرا کله اشو خاروند و گفت: خب...
لبهامو خیس کردم... مرگ یه بار... شیون یه بار...
اهی کشیدم سعی کردم خودمو اروم کنم.کسرا خیره و منتظر چشم تو چشم من بود.
نگامو ازش گرفتم و زل زدم به میز وگفتم: مادر من بارداره کسرا...
کسرا بدون اینکه هیچ اتفاقی تو صورتش بیفته خیلی راحت گفت: خب به سلامتی...
انگشتهامو تو هم فرو کردم وگفتم:خب همین دیگه ... مشکل من اینه که نمیخوام توعروسیم مادرم با یه نوزاد حضور داشته باشه...
کسرا چشمهاشو باریک کرد و خنگ پرسید: یعنی چی؟
-یعنی همین دیگه ... مامان من بارداره ... منم دوست ندارم مامانم تو مراسم عروسیم اینطوری باشه ... 
کسرا نگاهی بهم انداخت و درحالی که دستش زیرچونه اش بود گفت: خب؟؟؟
پنجه هامو قفل لبه ی میز کردم... به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:خب به جمالت.
کسراخندید وگفت: بقیه اش...
ابروهامو بالا دادم وگفتم: مگه بقیه هم داره؟؟؟
کسرا متفکر وکمی گیج به من خیره شد.
-نمیخوای چیزی بگی؟
خندید وگفت: خب من فقط میتونم تبریک بگم همین ... 
با عصبانیتی ساختی گفتم: منو مسخره میکنی؟
کسرا دستشو به پیشونیش تکیه داد وگفت: باور کن نه .... همینو میخواستی بگی؟
-اره... 
کسرا پقی زد زیر خنده و درحالی که بین خنده هاش میگفت: خدا رو شکر... چی فکر میکردم چی شد...
با اخم گفتم:یعنی چی؟
کسرا با خنده سری به علامت هیچی تکون داد و گفت: خوب اینکه بد نیست.
-کسرا من و داداشم 22 سال اختلاف سنی داریم... این بد نیست؟؟؟
کسرا دستشو زیر چونه اش برد وگفت: اِ بچه پسره؟؟؟
-از کجا فهمیدی؟
کسرا :اخه با نادین که نمیتونی 22 سال اختلاف داشته باشی... و قه قه خندید...
-کسرا این خیلی بده...
کسرا: نه نیاز... چرا بد باشه ... اتفاقا این خیلی هم خوبه ...
با اخم گفتم: چی چیش خوبه؟؟؟ کسرا مایه ی ابرو ریزیه...
کسرا اروم گفت: نه نیاز... خیلی هم خوبه اصلا یه طعم دیگه ای به زندگی پدر و مادرت میده ... منو بگو که فکر کردم پدر ومادرت خدایی نکرده از هم جدا شدن... باید بزنم به تخته وبه پشتی مبل خودش زد ... و با لبخند به من نگاه کرد.
با حرص گفتم:منو مسخره نکن...
کسرا ابروهاشو بالا داد و گفت:چرا مسخرت کنم؟اتفاق قشنگیه نیاز... جدی میگم... همه حتما به عشق بین پدر ومادرت قبطه میخورن.
-چی میگی کسرا ... مامان من 44 سال با بچه اش اختلاف سنی داشته باشه؟
کسرا:این که مهم نیست ... البته از یه نظر بده از یه نظر خوب... تو جوانب خوبشو در نظر بگیر... تو و نادین دیگه از اب وگل دراومدین و پدر ومادرت دیگه با وجود یه نفر سوم مجبور نیستن تنها باشن .. از این لحاظ خیلی خوبه ... هوم؟؟؟
اخم هام تو هم رفت وگفتم: ولی من اینطوری فکر نمیکنم ... 
کسرا با لبخند گفت: من و شیما هم ده سال اختلاف سنی داریم... شیما و هانیه هم پونزده شونزده سال... امیر حسین هم اختلاف سنیش با شیما زیاده ...
یعنی واقعا میخواستم مغزمو به شیشه ی میز بکوبونم...
هرچند از اینکه طرزفکرش مثل سیما و بقیه بود خوشحال شدم ولی هنوز وضعیت مادرم واسم یه تابوی شرمندگی بود!
پوفی کشیدم واز اون حالت شق ورق و صاف به قوز کرده تغییر پوزیشن دادم و نالیدم : کســـرا...
لبخند مهربونی زد وگفت: جانم؟؟؟
چشمامو بستم تا خر همین یه جان گفتنش نشم.
حس کردم پشت دستم داره قلقلکی میشه ...
چشمامو باز کردم. کسرا نگاهشو تو نی نی چشمام قفل کرد و دستمو نوازش گرانه گفت: نیاز این چیزی نیستش که تو بخاطرش خجالت زده باشی...
به سختی نگاهموازش گرفتم و گفتم: دوست ندارم شب عروسیم مامانم با یه نوزاد رژه بره ...
کسرا اخمی کرد و گفت:... اون برادرته ... اصلا نمیفهمم مشکل چیه...
پوفی کشیدم وگفتم: کسرا من بدم میاد ... من احساس شرمندگی میکنم ... چرا نمیفهمی؟
کسرا دستهاشو دراز کرد و به سمت من گرفت. 
با اشاره ی انگشتهاش به دستهای من اعلام کرد تو دست اون قفل بشن... ولی من با لجاجت دست به سینه نشستم وگفتم: کسرا این خواسته ی زیادیه؟
کسرا ناچارا دست هاشو پشت ورو کرد و کف دستهاشو به شیشه چسبوند و گفت: چه خواسته ای ؟
-اینکه قبل زایمان مامانم ازدواج کنیم...
کسرا پوفی کشید وگفت: اخه من الان شرایط ازدواج و عقد و ندارم...


گردن کج کردم وگفتم: کی گفت یه مراسم بزرگ و گنده؟؟؟ هان؟ من که ازت توقعی ندارم...
کسرا لبخند مردونه ای زد وگفت:من خودم از خودم که توقع دارم ... یخرده به من فرصت بدی بهترین ...
تند میون حرفش گفتم:کسرا من واقعا عروسی خوب و چه میدونم این جور چیزا رو دوست ندارم... بدم میاد این همه بریز وبپاش... ترجیح میدم به جای عروسی با هم بریم یه سفر خوب... یا یه خونه ی خوب اجاره کنیم... اگر بد میگم بگو بد میگی...
کسرا با حفظ لبخندش دستشو دراز کرد و به ارومی انگشتای منو نوازش کرد وگفت: حرفت درست... ولی من اگر یخرده فرصت داشته باشم... برات هم یه خونه ی خوب اجاره میکنم... هم یه سفر خوب می برمت هم یه مراسم ابرومند برگزار میکنم... چرا عجله کنیم؟
دستمو از دستش کشیدم بیرون وتو چشمهای عسلیش خیره شدم.
کسرا ابروهاشو بالا داد و اهسته گفت: چی شد؟؟؟ 
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کسرا تو دو دلی نه؟
کسرا:من؟
-دو دلی... مگه نه؟
کسرا لبخندی زد وگفت: عزیز من این چه حرفیه میزنی؟؟؟
-از قدیم گفتم در امر خیر حاجت هیچ استخاره و صبر وچه میدونم تاملی نیست... 
کسرا خندید و گفت: از همون قدیم هم گفتن عجله کار شیطونه ... نیاز من وتو خیلی وقت داریم...
با حرص گفتم: نداریم... نداریم کسرا... من نمیخوام مامانم و یه نوزاد تو عروسیم جولون بدن...چرا نمیفهمی؟
کسرا با ارامش لبخند روی لبشو حفظ کرد وگفت: نیاز ...... این مسئله هیچ اشکالی که نداره هیچ... بعدشم ما میتونیم پا قدم اون کوچولو رو به فال نیک بگیریم برای شروع زندگیمون...
تو چشمهای کسرا مستقیم خیره شدم وگفتم: هرچی بگم یه بهونه میاری نه؟
کسرا چیزی نگفت و اهسته زمزمه کردم: بهونه هاتو نمی فهمم کسرا... نمیفهمم چرا اینقدر بهونه میاری... 
کسرا کمی به جلو خم شد وصورتشو نزدیک صورتم کرد و گفت: فقط میخوام همه چیز درست پیش بره ...
اخم کردم وگفتم:این وسط فقط نظر تو مهمه؟
کسرا مات با دهنی نیمه باز بهم خیره شد و پوزخندی زدم و گفتم: خجالت نکش کسرا اگرهنوزم فکر میکنی من و تومناسب هم نیستیم... بگو ... راحت باش... 
کسرا :این چه حرفیه ؟ یادت رفته من وتو محرم هم شدیم و ...
میون حرفش پریدم وگفتم: من یادمه ...این تویی که ... حرفمو نصفه گذاشتم و با اخم ادامه دادم: محرم شدیم برای شناخت بیشتر؟؟؟...
کسرا اهسته گفت: خب مگه باید غیر از این باشه؟
-غیر چی باشه؟؟؟ همه محرم میشن میرن عقد میکنن بعدشم میرن سر خونه زندگیشون... بعد هشت ماه تازه میگی بیا همدیگه رو بشناسیم... مدام...
وپوفی کشیدم و سکوت کردم!
کسرا تند گفت: مدام چی؟؟؟ نیاز خوب نیست اینقدر به من و حسم شک داری... عزیزم من وتو میخوایم یه عمر کنار هم زندگی کنیم...
پوزخندی زدم وگفتم: من شک دارم؟؟؟ مطمئنی اقای راد؟
داشت حرصی میشد. دستشو روی صورتش کشید وبا لبخند گفت: ما چرا داریم بحث میکنیم؟؟؟ هان؟؟؟ نیاز چی سفارش بدم؟؟؟
و دست دراز کرد تا منو رو برداره که کف دستمو روی منو گذاشتم وگفتم: کسرا ... نظر من چقدر مهمه ... 
کسرا: خیـــــلی...
-خیلی خب... من نظرم اینه که قبل از زایمان مادرم ازدواج کنم... شمرده ومقطع گفتم: دلم ... نمیخواد... مامانم... با یه نوزاد... تو مراسم ازدواجم ... دادار دودور کنه ...!!!
کسرا چشمهاشو بست وباز کرد.
نگاهشو به میز دوخت وگفت: من الان امادگیشو ندارم... 
از جام بلند شدم وگفتم: حرف اخرت همینه؟؟؟
کسرا به قامت ایستادم نگاهی کرد وگفت: نیاز چرا اینطوری میکنی... 
روی میز خم شدم وگفتم: کسرا ... مجبورم نکن یه کلام حرف بزنم!!! من بدم میاد یکی ازم نظر بپرسه و واسه ی حرفم تره هم خرد نکنه ....
کسرا اهسته گفت: نیاز جان یخرده اروم تر ... دارن نگامون میکنن!
کیفمو روی شونه ام انداختم وگفتم: قبلا هم ازین هم یه بار تجربه داشتی یادت نیست؟؟؟
کسرا سرشو تکون داد وگفت: ببین چه الکی الکی داریم بحث میکنیم... یه لحظه بشین... اروم... با هم حرف میزنیم...
ناچارا خودموروی صندلی پرت کردم و کسرا اهسته گفت: خب... من الان خونه ندارم... تو رو عقد کنم... عروسی کنیم... کجا ببرمت؟؟؟
انگشتهامو توی هم قلاب کردم و گفتم: کسرا مگه پدر تو سال پیش فوت نشده؟
کسرا اهی کشید وگفت: چرا...
-شما که تقسیم ارث نکردین کردین؟
کسرا چشمهاش در حد توپ پینگ پنگ باز شد و با صدای خیلی بلندی که اصلا توقع نداشتم ناگهانی و یکباره گفت: نیــــاز مادر مــــن....

به صورت سرخش با بهت زل زده بودم. در یک لحظه چنان از کوره در رفت که ... حس کردم کل رستوران یک لحظه ساکت شد. 
کسرا رگ گردنش متورم شده بود ... حرفشو ادامه نداد ولی طوری نفس میکشید که گرما و داغی و اتیشی بودنش و کامل میتونستم حس کنم. احساس میکردم حین عصبانیت و نگرانی در هر دو حالت پشت پلکش میپره ... 
با دستش پیشونیشو مالید وچند تا نفس عمیق کشید اهسته اما قاطع و متحکم گفت: مادر من زنده است نیاز... من وخواهر برادرام فکر کردیم تا وقتی که اون زنده است ... دست به اموال نزنیم!!!
چشمام پر اشک شد و یکی اهسته از روی گونم پایین اومد. چه عصبانی...!!! چرا سرمن داد میزد؟؟؟اصلا دیگه نمیفهمیدم چی میگه ... نگاه سنگین اطرافیان و حس میکردم.
کسرا با شنیدن صدای نفس های مرتعشم سرشو بلند کرد و خفه گفت: ببخشید نباید سرت داد میزدم!
کیفمو روی پام گذاشتم و زمزمه کردم: میشه بریم؟
کسرا فورا از جاش بلند شد... حس میکردم مغزم داغ کرده و گوشام سوت میکشه... به چه حقی سرمن داد زد؟؟؟ افرادی که توی رستوران بودن خیره خیره نگام میکردن ... زیرنگاه اونا سلانه سلانه از رستوران خارج شدم.
کسرا پشت سرم با قدم های تندی اومد و دزدگیر وزد. جلو سوار شدم و کسرا هم کنارم نشست.
چند تا نفس عمیق کشید و ماشین وبه حرکت دراورد.
بغض سنگینی تو گلوم بود اما دیگه تو چشمم اشک نبود. 
سرمو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم... 
چشمامو بسته بودم ... خسته و دمغ فکر میکردم کسرا به چه حقی سر من داد زد؟؟؟ من چی گفتم؟؟؟ حس میکردم اون ادمی که رگ گردنش اونطور متورم شده و چشمهاش دو کاسه ی خونه رو نمیشناسم... حس میکردم اونی که انطوری صدا و نفسهای اتیشیشو توی صورتم خالی کرده کسرا نبوده ... یکی دیگه بوده ... 
چونه ام می لرزید اما اشکی برای سرازیرشدن نداشتم.
صدای نفس عمیق کشدار کسرا رو شنیدم و کمی بعد صدای تیک تیک راهنما ... 
ماشین از حرکت ایستاد و کسرا به سمت من چرخید.
هنوز رومو به سمت بیرون نگه داشته بودم وهیچ دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم... 
با اینکه چهره اش تو دیدم نبود اما حس کردم تکونی خورد و خواست دستشو به دستم برسونه ... منم فوری دستهامو زیر بغلم جمع کردم. 
کسرا خودشو خم کرد و یه جوری اومد پایین و از زیر چونه ام جلوی چشمم قرار گرفت و گفت: دالی... 
با اینکه خندم گرفت از حرکتش ولی با اخم و عنق هنوز به بیرون نگاه میکرد. کسرا همینطور خم تر وخم تر شد تا جایی که موهاش روی مانتو م کشیده شد و کم کم سنگینی سرشو روی رون پام حس کردم.
از کارش به شدت شوکه شدم ... اونقدر ناگهانی ویواش یواش به سمتم اومده بود و اینطوری سرشو رو پام گذاشته بود که حس کردم قلبم افتاده کف پام. کسرا این روزا واقعا غیرقابل پیش بینی شده بود ... این کی کمربندشو باز کرد؟؟؟
با چشمهای پر تعجب بهش نگاه میکردم که خندید و گفت: از این زاویه تا حالا ندیده بودمت...
نتونستم لبخندمو پنهون کنم.
با دیدن خنده ی من کمی راحت تر سرشو روی رون پاهام فشار داد و از همون پایین گفت: من یخرده رو خانوادم... یعنی بیشتر مادرم... حساسم ... باور کن اصلا منظوری نداشتم.
-من چه میدونستم که تصمیم شما چیه ...
کسرا:حق داری... من شرمندم.
نفس عمیقی کشیدم و گفت: نیــــاز...
یه جوری صدام کرد که مو به تنم سیخ شد. 
اروم گفت: ببخشید خانمم...
لبمو گاز گرفتم و سعی کردم کوچولو عمیق نفس بکشم که نفهمه داره چه بلایی سرم میاره ... 
لبخندی به روم پاشید و من هم اروم دستهامو که زیر بغلم بود و ازاد کردم...
هنوز داشت تو چشمام نگاه میکرد ... یه جور خاص ... و منم بدون اینکه نگاه ازش بگیرم تو نی نی چشماش خیره بودم. حس میکردم یه عالم حرف داره واسه ی گفتن، ته اون چشمهای روشن یه عالم کندو بود که توش پرحرف عسلی داشت! ... یه عالم تو نگاهش کلمه موج میزد.
توی اون نگاه شفاف و کهربایی...
به خودم جرات دادم و دستمو یواش گذاشتم روی سرش... یه نفس بلند کشید و با چشمهاش بهم خندید ... انگار که بگه باز تو شیطون شدی! دلم غنج رفت از نگاهش...
اروم دستمو از روی موهاش کشیدم روی پیشونیش... کله اش داغ داغ بود ... کمی که گذشت...
با انگشتم روی پیشونی وموهاشو لمس کردم... اومدم پایین تر ... ابروهاش و ... داشتم چشماشو لمس میکردم که با خنده گفت: نزنی کورم کنی... 
خندیدم و گفتم: کور نمیشی... نترس...
لبخندش کمی محو شد و گفت: کوربشم من وپس میزنی... از این میترسم ...
یه لحظه حس کردم هیچ کاری نمیتونم بکنم. حرفش محکم و جدی بود . از این جدیتی که تو کلامش بود یه نفس راحت کشیدم و تو دلم فکر کردم پس تو هم میترسی!
زمزمه کردم: 
-منم بدم میاد ازچیزی بترسم و سرم بیاد!
کسرا نفسشو از دماغش بیرون فرستاد و دست منو گرفت تو دستش واروم به سمت لبهاش برد. 
تو چشمام زل زد و خواست دستمو ببوسه که با افتادن یه نور قرمز تو ماشین و دو تا تقه که به شیشه ی سمت راننده خورد جفتمون از جامون پریدیم!
رنگم و ندیده میدونستم عین گچ شده ... کسرا شیشه رو پایین داد وگفت:بفرمایید؟


افسری که کنار ماشین بود گفت:پیاده شو... 
کسرا اهسته زمزمه کرد:خدا بخیر کنه ...
قلبم وحشیانه داشت خودشو تو سینم میکوبوند که دیدم کسی که پشت راننده است داره به سمت من میاد ... رو بهم اشاره کرد پیاده بشم...
منم کیفمو از عقب برداشتم و با قلبی که نبضش تو دهنم میزد ... دستگیره رو کشیدم و پیاده شدم. مرد میانسالی به نظر میرسید فربه و کمی ته ریش جو گندمی داشت ... اما موهاش زیاد رنگ ریشهاش نبود بنظرم موهاشو رنگ کرده بود ... 
کسرا خم شد تو ماشین و از تو داشتبرد مدارک ماشین وبرداشت. نگاه من کرد و یه بارپلکشو بست وباز کرد.
حس کردم میخواست بهم ارامش بده ... و البته هم که موفق شد.
افسر رو به کسی که جلوی من بود گفت:سعیدی بیا مدارک اقا رو چک کن و خودش جلوی من اومد ودست به کمر گفت:شما با اقا چه نسبتی دارید؟
با یه کم خونسردی که از ارامش نگاه کسرا حاصل میشد زمزمه کردم: نامزدیم...
افسر:نامزد... کارت شناسایی؟
کارت دانشجوییمو از کیف پولم دراوردم و دیدم که سعیدی کارت ماشین کسرا دستشه و جلوی کاپوت ماشین ایستاده و داره مشخصات و با پلاک و کارت ملی و کارت دانشجویی کسرا چک میکنه.
افسر رو به من گفت: پس گفتی نامزدته؟
سری به علامت بله تکون دادمو گفتم:محرم هستیم...
افسر رو به سعیدی اشاره زد و سعیدی هم با مدارک کسرا پیشش اومد.
با دیدن کارت دانشجویی کسرا گفت:هم دانشکده ای هم هستید؟
کسرا:بله جناب سروان... من ارشد میخونم خانمم کارشناسی... 
تو اون هول و ولا از به کاربردن لفظ خانمم دلم قیلی ویلی رفت. اخه چگده گشنگی!
افسر قیافه اش از اخم دراومد و گفت:معماری... هومی کشید و درحالی که مدارک وبه کسرا برمیگردوند گفت: پسر منم امسال کنکور داره ... میخواد معمار بشه!
کسرا لبخندی از روی ناچاری زد و چیزی نگفت.
افسر وسعیدی به سمت اتومبیلشون رفتن و افسر گفت: ما مامور راهنمایی رانندگی هستیم... لطفا اینجا کنار خیابون پارک نکنید.
کسرا انگار یه نفس راحت کشید و افسر با یه نگاه چپ چپی گفت:شئونات هم رعایت کنید... 
و سوار شدند و تو کسری از ثانیه رفتند.
کسرا نگاه پر خنده اشو تو چشام انداخت وگفت: سوار نمیشی؟
زورش میومد بگه عزیزم؟؟؟ 
سوار شدم و با یه لبخند کمربندشو بست. منم بستم ... خواست استارت بزنه که به سمتم چرخید ... منم نگاش کردم و به یک ثانیه نگذشت که پقی زدیم زیر خنده دو تایی...
بعدش هم قرار شد بریم یه رستوران دیگه و نهار بخوریم و راجع به چیزای دیگه صحبت کنیم ... و اصلا این موضوعات و پیش نکشیم.
با اینکه دوست داشتم تکلیف مشخص بشه ولی تحمل اینو نداشتم که باهاش قهر کنم یا بحث کنم ... بخاطر همین هیچی نگفتم.
منو برد به یه رستوران سنتی و بهم دیزی داد ... بعدش هم با هم به پارک رفتیم و قدم زدیم... کسرا برام حرف میزد ... منو میخندوند ... و هیچ بحثی در مورد مسائلی مثل ازدواج و بارداری مادرم وارث و میراث نزدیم.
ساعت نزدیک های نه و نیم بود که کسرا به خیابونمون رسید وگفت: فکر کنم دیرت شد نه؟
اروم گفتم: نه زیاد ... من همیشه هشت خونه ام... حالا نه و نیم... فرقی نداره خیلی.
کسرا یه لحظه به من نگاه کرد و گفت: همه فصل مجازی که هشت خونه باشی؟
-یعنی چی؟
کسرا با اخم گفت :یعنی پاییز وزمستون هم هشت خونه ای؟ تو تاریکی و سرما ...
خندیدم و خواستم جوابشو بدم که با دیدن بابام تو کوچه کلمه تو دهنم ماسید.


کسرا هم با دیدن سکوت یه دفعه ای من ... یه نگاه به من کرد و یهو تو کوچه زل زد ... بابام دقیقه جلوی کاپوت ماشین بود. کسرا از شوک هم داشت میرفت سمتش کم مونده بود بابامو زیر بگیره که فوری زد رو ترمز و با صدای بدی که از تایرا اومد سکوت کوچه یه جوری بهم ریخت ... یکی دو نفر و دیدم داشتن از پنجره به کوچمون نگاه میکردن. 
کسرا فوری از ماشین پرید پایین و من هم اروم و خانمانه پیاده شدم.
بابا یه نگاه به من و یه نگاه به کسرا که زیر لب با کلی خجالت سلام کرده بود انداخت.
اخر سر هم به من تشر زنان گفت: دختر تو که ما رو نصفه جون کردی... هیچ معلومه تا الان کجایی؟ گوشیت چرا خاموشه؟
کسرا دستهاشو تو هم قلاب کرد و بابا با اخم گفت: نمیتونستی یه خبر بدی با کسرایی؟؟؟ هان؟
لبمو گزیدم و کسرا اهسته گفت: تقصیر من بود اقای نامجو ... ببخشید قبلش باید خبر میدادیم... شرمنده.
بابا یه نفس عمیق کشید و با چپ چپ یه نگاهی به من و کسرا انداخت ... کسرا خواست خداحافظی کنه که مامانم با یه مانتو که روی پیراهن تو خونه ایش پوشیده بود و ساق پاهاش معلوم بود لک لک کنان تو کوچه اومد وگفت: اوا ... اقا کسرا ... 
کسرا تندی سلام کرد و مامانم:سلام پسرم ... خوبی؟ 
ونگاهی به ما دو تا کرد و انگار شصتش خبردار شد که باهم بودیم... ته چهره اش که به نگرانی میزد اروم شد و گفت: چرا توی کوچه بفرمایید بالا ... 
کسرا: نه دیگه مزاحمتون نمیشم ... با اجازتون من برم ...
بابا هم تعارف کرد وگفت: پسرم تا این جا که اومدی... بفرما بالا ...
کسرا یکمی من من کرد و مامانمم گفت: بیا بریم بالا پسرم... هوا هم سوز داره ... بفرما ... بفرما بریم بالا ... حالا که تا اینجا اومدی یه سرم بیا بالا ... 
کسرا دزدگیر و زد و بابا هم یه جور با مزه به من چشم غره رفت و همگی با هم رفتیم بالا ... کسرا ساکت بود منم که تو دلم همینجور یویو بازی میکردم... 
وارد خونه شدیم و نادین با شلوارک یه لحظه مات نگاه کسرا کرد ... کسرا اهسته گفت: شرمنده بد موقع است.
نادین خندید و باهم گرم احوال پرسی کردن ... مامان دویید تو اتاق که بابا با تشر گفت: مریم یواش تر... 
یه لحظه به کسرا نگاه کردم ... دیدم عین خیالش نیست و با نادین گل میگن و گل میشنون ... یه نفس پر حرص کشیدم و به سمت حموم رفتم... با اینکه دوست داشتم دوش بگیرم... ولی فقط سرو صورتمو شستم و بعدش به اتاقم رفتم.
ووویی... کسرا اومده خونمون ... منم که محرمشم... خوب چی بپوشم؟ کاش فرصت یه دوش گرفتن و داشتم هرچند که صبح حموم بودم ولی خب ... درکمد مو باز کردم و چوب لباسی ها رو کنار زدم. 
با دیدن شلوارام... یخرده مکث کردم... یه جین یخی برمودا داشتم که پایین پاچه هاش ریش ریش بود و روی قسمت رونش چند جایی مدل پاره داشت ... همونو کشیدم بیرون و یه نگاهی به تیشرت هام کردم...
برش داشتم... و رو فرشی های انگشتی قهوه ایم هم کشیدم بیرون ... اتو مو رو هم به برق زدم.یه بلوز یقه قایقی قهوه ای داشتم که روش با نگینهای قرمز وسیاه لاتین نوشته شده بود: Ilove you
لباس هامو دراوردم و یخرده به خودم لوسیون ضد عرق مالیدم... بعد هم لباس زیرمو با یه مدل دکلته عوض کردم و بلوزمو پوشیدم... سر شونه ی ظریفمو از تو یقه پرت کردم بیرون و کلی به خودم عطر زدم.
شلوارمو با یه کمربند قهوه ای تنم کردم ... صندلمو پوشیدم... عین جت پریدم سروقت موهام... اول کش و کیلیپسمو باز کردم. لعنتی اینقدر از صبح بسته بودمشون که موهام یه حالت شکسته داشت.
کمی جلوی موهامو لخت کردم و بعد همه رو بالای سرم دم اسبی جمع کردم... یه جور شلاقی اتو کرده بودم و بهم میومد.
با صدای مامانم که گفت:نیاز جان...
یعنی بسه ، پاشو گمشو بیا بیرون ور دل شوهرت ...
پیش خودم زدم زیر خنده... شوهر؟!
تو اینه به خودم نگاه کردم... پوستم لک و پیسی نبود برای همین بیخیال پن کیک و کرم شدم... یخرده رژ گونه زدم و ریمل ... یه رژ مسی به لبم زدم ... کسرا سکته میکنه امشب... 
ارایشم ملیح بود همیشه دوست داشتم ساده باشم. هد بند کرمم هم زدم به سرم ... بس که موهامو از سمت شقیقه کشیده بودم چشمام هم کشیده شده بود و به سمت بالا مدل دار شده بود.
یه نگاهی تو اینه کردم ... از خودم خوشم اومد. طفلک کسرا ... یقه امو کمی پایین تر کشیدم شونه ام کاملا بیرون افتاده بود .
نیشمو جمع کردم... پیش به سوی کسرا ...!!!


وارد هال شدم و دنبال یه جفت چشم تحسین گر بودم ... اما زهی خیال باطل... کسرا نبود تو هال...
با چشم از مامان پرسیدم ... به اتاق نادین اشاره کرد.
حالا نادین هم امشب تریپ صمیمیت برش داشته . پوفی کشیدم وبه اشپزخونه رفتم. مامان سنگ تموم گذاشته بود . داشت الویه درست میکرد و یه تابه هم رو گاز بود توش پر شامی البته میدونستم مامان همیشه غذاهایی مثل شامی وکوکو سبزی و این جور چیزا رو موادشونو اماده تو یخچال نگه میداره واسه ی مهمونای سرزده ... از اون فوت کوزه گری هاست که منم قراره تو زندگی مشترکم اعمال کنم . واسه کسرا ابرو بخرم.
ازا ین فکر نیشم تا بنا گوش باز شد . تابه ی محتوی سیب زمینی سرخ کرده رو هم زدم و در قیمه رو باز کردم ... ای جونم لیمو عمانی...
مشغول درست کردن سالاد شدم و مامان تند تند شامی های سرخ شده رو برگردوند.
یعنی فدای داماد داریش بشم... !
مامان با غر گفت: چیه واسه ی خودت فکر میکنی میخندی؟
خندم عمیق تر شد و مامان با نگرانی پرسید: فکر میکنی از این غذاها خوشش میاد؟
-واه مامان چی از این بهتر؟ 
با دیدن نادین و کسرا که اومدن توی هال نشستن ... بیخیال گوجه و خیار شدم هموشنو تو ظرف پرت کردم ... یه نگاه به خودم سرسری کردم و رفتم تو هال.
با نادین روی مبل دو نفره نشسته بودن ... تلویزیون روی شبکه ی سه بود وداشت فوتبال نشون میداد ... کنترل روی میز رو به روی کسر بود. جلوی کسرا با همون وجنات خم شدم ... دریغ از یه نیم نگاه ... 
صاف ایستادم و شبکه رو به یک تغییر دادم ... دقیقا عین یه گاو کرم- عسلی سرشو انداخته بود پایین.
با حرص و توپ و تشر به نادین گفتم: من نمیخوام فوتبال ببینما... و کنترل و روی مبل دیگه پرت کردم و دوباره چپیدم تو اشپزخونه.
کسرای مسخره ... من یک ساعت واسه ی بابام تیپ زدم؟
شیطونه میگه برم لباس خواب خرسی امو بپوشما ... همون که سر زانوش قد هندونه زانو انداخته وزیربغل استینش پاره است... ایش... خدا رحم کرده محرمیم ...!
با تمام این فکرها وغرولندها میز و چیدم ... کسرا اومد تو اشپزخونه و گفت: مادرم کمکی نیست؟
مادرم؟! جان ...
مامانم که ضعف کرد از خوشی... با لبخند رو به کسرا گفت: نه پسرم ... 
کسرا خندید و گفت:البته شما که جای دختر منید ... 
خواست یه چیز دیگه هم بگه که مامانم ریسه رفت از خنده.
بابام هم روزنامه اشو داده بود پایین و میخندید. 
کسرا به ظرفی که محتوی الویه بود و من با برش های نگینی گوجه و خیارشورهای باریک روش پروانه کشیده بودم اشاره کرد و گفت:ببرمش؟
مامان:زحمتت میشه کسرا جان...
اوه چه دل و قلوه ای هم میدن!
کسرا خندید و گفت: با من راحت باشید . 
کسرا ظرف وبرداشت ... منم سر میز داشتم قاشق چنگال ها رو تو بشقاب ها میچیدم. کنارم ایستاد و گفت:جاش اینجا خوبه؟
سرمو تکون دادم و کسرا یه نفس کشید که تمام بازدمش خورد به شونه ی لختم ... 
اهسته زیرگوشم گفت:خوش تیپ شدی...
به نگاه پایینش که داشت قاشق چنگال ها رو توی بشقابها مرتب میکرد خیره شدم وگفتم: تو اصلا وقت کردی منو ببینی؟
کسرا : من همیشه برای دیدن خانمم وقت دارم!!!
وای مامان ... 
نیشم تا بنا گوش باز شد و کسرا اروم زیرگوشم گفت: بعد ازدواجم باید همینطوری ظریف و خوش تیپ باشی ها ... من زن تپل نمیخوام ...
خندیدم وگفتم:خیالت راحت من ژنتیکی لاغرم.
خندید و با صدای بابا که گفت:خلوت کردید ... کسرا سه متر ازم فاصله گرفت.
ای خوشم میومد از بابام حساب میبرد!
 


شام با خاطرات کسرا از دانشگاه و سربازی رفتنش و گذشته اش صرف شد.
یه ویژگی خیلی مثبتی که تازگی ازش فهمیده بودم این بود که اون خیلی راحت وصمیمانه رفتار میکنه ... اصلا ادم خشکی نیست. به وقتش شیطنت هم داره ... قبلا کمی با من سر سنگین بود ولی از بعد محرمیتمون انگار یه ادم دیگه رو داشتم میدیدم... یه ادم نو... مهربون ... دوست داشتنی... 
فکرای قشنگی تو سرم بود دیگه تلخ و بد عنق نبودم! یعنی وقتی تو رستوران دوم حین غذا خوردن بهم گفت که بیشتر راجع به این مسئله فکر میکنه و کلی بهم امیدواری داد دیگه دلخور نبودم ازش ... 
با صدای خنده ی پدر ومادرم به کسرا نگاه کردم ... یه مدلایی بود که حسابی تو دل خانواده ام واسه ی خودش جا باز کرده بود . پیش پدرم... پیش نادین ... پیش مامانم... 
یه نفس راحت کشیدم ... حالا تمام مشکلم این بود که چطوری راضیش کنم مراسم عروسیمون قبل از زایمان مامانم باشه... از طرفی هم حس میکردم بارداری مادرم کم کم برام داره جا میفته یعنی عکس العمل کسرا و حرفاش باعث شد برام جا بیفته ... ولی خب گذشت زمان هم ملاک بود!
بعد از جمع و جور کردن میز... بابا به اتاقش رفت تا نماز بخونه ... نادین هم دستشویی رفت... مامان هم کف اشپزخونه نشسته بود و داشت هندونه خرد میکرد. یه عمر بود ایستاده مسلط به پوست کندن هندونه و قاچ کردنش نبود!
من وکسرا هم تو هال نشسته بودیم.
منتها با فاصله...
من تو عالم خودم بودم که حس کردم شونه ی چپم داغ شد. کسرا دستشو دور شونه ام حلقه کرده بود و دقیقا کف دست گرمشو گذاشته بود رو همون نقطه که هیچ پوششی نداشت.
شوکه بهش نگاه کردم و اون هم با خنده گفت: بدت اومد؟
-نه...
دهنم خشک شده بود.حس کردم دلم هری ریخته پایین... ضربان قلبم بالا رفته بود که اون دستشو از روی شونه ام برداشت ... اروم با نوک انگشت روی ساعد دستمو نوازش کرد وگفت: پس چرا اینا سیخ شدن؟
به پوستم که از شدت مور مور شدن دون دون شده بود و یه سری ریز ریز موهای زیر پوستی قلنبه قلنبه و تیز تیز شده بودن نگاه کردم.
کسرا خندید وگفت: ببخشید ... 
وازم فاصله گرفت.
انگار اونم فهمیده بود من چه بندی اب دادم...موضوع این بود که از بد اومدن به این روز نیفتاده بودم!!!
با خجالت ازش به اتاقم رفتم.
با دستم محکم روی ساعد دست دیگم کوبیدم وبا غرغر گفتم:دخترای بد ... الان وقت بیدار شدن وسیخ شدن بود؟؟؟ چندشا ... 
با تقه ای که به در خورد ... سه متر سرجام پریدم.
در و باز کردم. کسرا اهسته گفت: تو تاریکی بودی؟
نفس عمیقی کشیدم وچراغ و روشن کردم.
کسرا لبخندی بهم زد و گفت: بیا هندونه ...
یه پیش دستی دستش بود با دو تا چنگال... گل هندونه هم تو پیش دستی...!
از قرمزیش دهنم اب افتاد وکسرا گفت:بیام تو؟
عقب رفتم و کسرا روی زمین نشست ... منم رو به روش با خجالت نشستم... دستهامو تو هم قلاب کردم که دیدم یه برش کوچولو از هندونه رو زده به چنگال و به سمتم گرفته ...
خندید وگفت: دستمو که رد نمیکنی؟
با خجالت دستم وبلند کردم که ازش بگیرم ولی اون عقب کشید ... با تعجب نگاش کردم و با شیطنت هندونه ی خنک و سرد و قرمز وبه لبام چسبوند.
کوچولو دهنمو باز کردم و علی رغم سردی هندونه من داغ عین کوره شدم!
کسرا چنگال دومی که تو پیش دستی بود و روی میزم گذاشت وگفت: این چنگاله هم اضافه است ... یدونه کافیه!

یه نفس کوچیک کشیدم ... یعنی داشتم کرور کرورعرق میریختم. من و کسرا ... تو اتاق من ... منم که قرار نیست گردنبند و گل سر بدمش... اومده داره هندونه میذاره تو دهنم...! من خوابم یا ...
کسرا یه برش دیگه رو به دهنم نزدیک کرد ... اروم گذاشت تو دهنم و گفت:اتاقت خیلی قشنگه ... خیلی هم با سلیقه ای... 
دلم داشت واسه خودش پارتی راه مینداخت که کسرا نگاهی به دیوار کرد و با دیدن تابلوی فرزاد فوری نگاشو به من دوخت ...
منم اهسته گفتم: ناراحتت میکنه؟
چیزی نگفت ... ازجام بلند شدم و اون تابلو رو برداشتم... گذاشتم جلوی در و گفتم: دیگه رو دیوار نمیذارمش... 
لبخندی بهم زد و گفت:دور تا دور قاب سیاه شده ....
نگام به دیوار افتاد ... راست میگفت دیوار اندازه یه مربع سیاه و گرد و خاک گرفته شده بود.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: مهم اینه که تو ناراحت نباشی...
چشماش برقی زد و دستمو یهویی کشید و منو پرت کرد تو بغلش... چهار زانو نشسته بود و منم نشوند رو یه زانوش و خیره شد به من ...
ازنگاش خندیدمو سرمو انداختم پایین... ولی اروم با انگشت شصت و اشاره چونمو گرفت و سرمو بلند کرد. مجبورم کرد زل بزنم تو نگاهش...
صورتشو اورد جلو... چشمام داشت خمار میشد که بینی شو به بینیم مالید و گفت: چشماتو اینطوری نکن ...
دستهامو دور گردنش انداختمو گفتم: چرا؟
خندید و گفت: بیا هندونه بخور... 
خندیدم و خندید ... 
یه فوت تو صورتش کردم و اونم درحالی که داشت یه حالت هایی میشد اروم گفت: کار دستمون میدما ...
-چیکار؟
خندید و گفت:دختر هندونه گرمش مزه نداره ...
خندیدم وگفتم: کسرایی...
کسرا:جان دلم؟
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم ... یه نفس داغ تو صورتش کردم که یه لحظه چشماشو بست ... کاملا غریزی به این فکر افتادم یعنی بدون هیچ پیش زمینه ای تو این موقعیت انجام شده به فکرم رسید که حالا حرفمو مطرح کنم ... لبخندی زدم بهترین فرصت بود.
-منو دوست داری...
لباشو بازبون تر کرد و حینی که قفسه ی سینه اش بالا پایین میشد گفت: معلومه که دوست دارم ... این سواله میپرسی؟
یواش زمزمه کردم: نظرمم برات مهمه؟
یه لحظه نفسشو نگه داشت و گفت: خیلی...
سرمو جلوتر بردم ... چشم تو چشم بودیم ...
اروم زیرگوشش گفتم:کسرا بیا زودتر ازدواج کنیم... مگه تو منو دوست نداری؟ 
سرشو بالا کشید و یه بو از موهام گرفت و هیچی نگفت. 
دستامو بیشتر دور گردنش فشار دادم و کمی سرمو عقب گرفتم تا توی چشمهاش زل بزنم... اونم خیره شد بهم و من گفتم: باشه؟
کسرا هیچی نگفت.
سرمو جلو بردم... نفسهاش داشت تند تر میشد.
سرمو خم کردم .لبام میلیمتری لباش بود ... یواش گفتم:باشه؟؟؟
اروم داشت به سمتم میومد و در همون حال گفت:باشه...
دستهامو از دور گردنش ازاد کردم و تندی قبل اینکه کاری کنه ازش فاصله گرفتم. از رو پاش اومدم پایین وابروهامو بالا دادم وگفتم:حالا بیا هندونه بخوریم...
کسرا خندید و سری تکون داد و منم یه تیکه گذاشتم دهنمو حینی که هسته هاشو میجوییدم کسرا با تعجب گفت: نیاز هسته هاشو نخور...
خودمو کشیدم عقب وگفتم : نه ... مزه ی هندونه به همون هسته اشه .... کسرا با تعجب نگام میکرد که موبایلش زنگ خورد.
به ساعت نگاه کردم . بیست دقیقه به یازده بود ... کی بود این وقت شب؟؟؟

کسرا با خنده جواب داد:احوال مونس جون ... 
جانم؟مونس... هان مادرش... نیشم باز شد.
کسرا خندید و گفت: جای بدی نیستم چطور؟ ... خب؟؟؟... شیما امتحان چی داره؟ ... فردا ریاضی داره؟ الان یازده شب یادش افتاده؟ ... مادر من من منزل اقای نامجو هستم. بله ... خندید و گفت:سرزده مزاحمشون شدم ... چشم... قربونت ... باشه ... به شیما بگو بخوابه ... موقع اذان بیدارش میکنم باهاش کار میکنم . اره ... باشه ... چشم... سلامتم میرسونم . خداحافظ.
و با خنده گفت: این دختر منو کشته ... دقیقه ی نود یاد امتحانش میفته ...
و با خنده به پیش دستی خیره شد وگفت: همه ی هسته هاشو خوردی نه؟
یه مشت کوچیک به پهلوش زدم و بعد از کمی تو سر وکله ی هم زدن ... کسرا عزم رفتن کرد. کلی از مامانم وبابام تشکر کرد و خلاصه منم قرار شد برم بدرقه اش کنم.
تابلوی فرزاد هم با خودم بردم تو اسانسور که نیش کسرا باز شد.
وقتی به در کوچه رسیدیم بهم گفت: امشب عالی بود ... کلی از پدر و مادرت تشکر کن.
خندیدم و گفتم: تا سرکوچه میرسونمت .
دستمو گرفت و با هم تا سرکوچه تو سکوت قدم زدیم ... یعنی یه لحظه خواستم کاش بارون میومد و ما قدم میزدیم ... همون موقع صدای رعد و برق اومد و تو دلم گفتم:قربون خدا برم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم.
کسرا نفس عمیقی کشید و گفت: چه بارون به موقعی... 
خندیدم و درحالی که تابلو رو زیر بغلم گذاشتم ... دستمو طبق عادت دراز کردم تا چند تا از اون قطره ها رو بگیرم کسرا دستمو تو دستش فشار داد وگفت:سردت نیست؟
-نه ... خیلی هم خوبه ...
سرکوچه ایستادیم و کسرا تو چشمام نگاه کرد و گفت: نیاز تو از حرفت مطمئنی؟
با هیجان گفتم:کسرا من واقعا اینو از صمیم قلبم میخوام ... 
کسرا یه فشاری به دستم داد و اهسته گفت:واقعا میخوای که مقدماتشو اماده کنم؟ یعنی نمیخوای بیشتر بشناسیم همو؟ نیاز من وتو ... خیلی وقت داریم...
اخم کردم و گفتم: تو هنوزم...
کسرا انگشتشو روی لبم گذاشت و گفت: هرچی که خواسته ی تو باشه خواسته ی منم میشه ... دیگه داریم ما میشیم نیاز... سعیمو میکنم ... ولی اگر نشد ...
حالا نوبت من بود که انگشتمو بذارم روی لبش... خندید مو گفتم: جور میشه ... باور کن همه چی جور میشه ... 
همونطور که نگام میکرد گفت: نیاز پس فردا نمیگی چقدر زود شد؟؟؟
قاطع گفتم: نه ...
کسرا:نیاز حرفتو جدی گرفتما ...
خندیدم و گفتم:خب منم همینو میخام دیگه ... که جدی بگیریش!
خندید و اهسته گفت:باشه تمام تلاشمو میکنم ... ولی...
-ولی چی؟
کسرا با یه نگاه مضطربی گفت: خونه چی نیاز؟
-نگران نباش کسرا ... اگر تو بخوای حاضرم یه مدت خونه ی پدر و مادرت زندگی کنم... 
از حرفم لبخندی زد... با اینکه دودلی و تردید و ته نگاهش میخوندم و میدونستم نامطمئنه ولی همین که فعلا این موضوع و قبول کرده بود خوشحال بودم هرچند که دلم نمیخواست با بهونه دوباره همه چیز عقب بیفته ، تو چشماش خیره بودم که اروم دستمو بالا برد و انگشت اشارمو بوسید ... 
کل هیکلم اتیشی شد و برای اینکه باز تو خلسه و خلا گیر نیفتم تابلو رو توی سطل مکانیزه ی سر کوچه پرت کردم که یه گربه ی سیاه از توی سطل پرید بیرون و با صدای بلند جیغ کشیدم ...
کسرا دستمو گرفت و اهسته گفت: خوبی؟
از گربه هه که میو میو کنان داشت تو خیابون میدوید حرصی گفتم: نزدیک بود بپره روم ...
کسرا لپمو کشید وگفت: چقدر شجاعی نیاز.... گربه ترس داره؟
اخم کردمو گفتم:هیچ وقت از گربه ها خوشم نمیومد ... 
کسرا خندید که صدای خندش تو رعد و برق گم شد... یه نگاه پرترس به اسمون کردم...
کسرا اهسته گفت: از رعد و برقم خوشت نمیاد ...
دستموکشید و گفت:بدو برو خونه موش کوچولو... 
یه خرده خودمو لوس کردم و اونم منو تا دم خونه رسوند ومنم وارد خونه شدم ... وایستاد تا برم داخل مجتمع و بعد هم من از پنجره ی راهرو تماشا کردم که سوار ماشینش شد و برام چراغ زد و رفت.تو اون تاریکی منو چطوری از پشت پنجره دیده بود...؟
خدایی چشمای تیزی داشت!
باز من بودم و یه عالم ادرنالین ... پله ها رو دو تایکی ساعت دوازده شب بالا رفتم ... وارد خونه شدم ... بابا اینا به روم نیاوردن که من چرا نیم ساعت تو کوچه موندم و چرا خیس شدم.
تو اتاق چپیدم و لباس هامو عوض کردم. یعنی باور کنم که قبول کرد؟؟؟
رفتم رو شویی و مسواک وبرداشتم روش خمیردندون مالیدم... همیشه عادت داشتم حین مسواک زدن راه برم... به اتاقم رفتم ... صفحه ی گوشیم روشن خاموش میشد.
نگاش کردم . یه اس داشتم.
مسواک وبا دندونام نگه داشتم و دو دستی صفحه رو باز کردم.
کسرا بود.
نوشته بود: بخاطر امشب بی نهایت ازت ممنونم ... از خانوادت تشکر کن ... امشب واقعا حس کردم جزیی از شما هستم ... جزیی از نامجوها. بخاطر تابلو ازت ممنونم... بهت قول میدم خاطراتی بهتر وزیباتری برات بسازم ... تمام سعیمو میکنم تا مقدمات عروسیمون زودتر وزودتر فراهم بشه ...نیازم از حالا به بعد **** متن موجود نیست!...
لعنتی شیش تا ستاره بود و نوشته ی" متن موجود نیست". نمیخوام... من پیام کسرا ... یعنی چه ... کیه که به مخابرات شکایت کنم...!
نصف خمیردندون و قورت دادم... یخرده به گوشیم نگاه کردم نخیر مثل اینکه ادامه ی پیام قصد اومدن نداشت. اخه کسرا جونم چرا پیام طولانی میدی که نصفش نیاد من تو خماریش بمونم؟؟؟
با حرص گوشیمو پرت کردم . پیام نصفه جواب دادن نداشت. از اتاقم بیرون اومدم که مامان گفت: نیاز زود بخواب فردا زود بیداری میشی ها ...
با چشمهای گرد شده و دهن پر خمیر دندون گفتم:چرا؟
بابا مداخله کرد و گفت: مگه کسرا بهت نگفت؟صبح قراره برین ازمایش خون ...
-به من چیزی نگفت.
نادین: دم رفتنی از بابا اجازه گرفت بیاد دنبالت ... لابد همون موقع که رفتی مانتو بپوشی...
بابا و مامان حرف نادین و تایید کردن ...
مامان هم گفت: یه پیام بهش بزن ببین تکلیفت چیه؟
ای ذوق کردم که باید تکلیفمو کسرا روشن کنه ...
دوباره پریدم تو اتاق ...
صفحه ی گوشیم خاموش وروشن میشد.
یه پیام دیگه از کسرا نوشته بود: نیازی فردا من هشت صبح میام دنبالت برای ازمایش خون ... باشه عزیزم؟ دیگه باید به کارا سرعت بدیم.
نفس عمیقی کشیدم و با یه استرسی که به جونم افتاده بود نوشتم:باشه ... فردا هشت صبح منتظرم.
و گوشیمو زدم به شارژ ... 
به سمت دستشویی رفتم وصورتمو شستم ... حالا یه فکر گند افتاده بود تو سرم... حاملگی مادرم کم بود ... قضیه ی فرزادکم بود ... استرس ازمایش خون و اگر خون هامون به هم نخوره هم اضافه شد!!! 
فصل دهم:
پاهامو دراز کردم و روی صندلی خشک و ناراحت کننده ی ازمایشگاه کمی کش وقوس اومدم.
کسرا دستمو گرفت و یه لحظه با تعجب برگشت سمتمو گفت:
-تو چرا یخ کردی؟؟؟ سردته؟
کسرا دستمو ماساژ میداد و منتظر جوابش بود.
خدایی خز بود بهش بگم کلا با امپول وسرنگ هیچ میونه ی خوبی ندارم ... ولی خب هیچی نگفتم ...به خانم بازیم ادامه دادم و گذاشتم فکر کنه اره سردمه ...
یه خمیازه کشیدم و گفتم: کاش ساعت ده اینطورا میومدیم.
کسرا: بعد این میرسونمت خونه تخت بخواب. 
لبخندی زدم که کسرا هم لبخندی زد وگفت: خوبی ؟ 
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: اگر خون هامون به هم نخوره ... 
کسرا سریع گفت: به جنبه های مثبت فکر کن ...
از ارامشش اروم شدم و نوبتمون شد تا بریم خون بدیم.
چشمهامو بسته بودم و منتظر بودم پرسنلی که مشغول خون گرفتن از من بود بهم بگه کارش تموم شده.
با حس بیرون اومدن سوزن از تو فاصله ی بین ساعد وبازوم ... یه نفس راحت کشیدم. خدایی خوب خون گرفت بعضی ها انگاری با ادم خصومت دارن چنان میزنن رو دست ادم که ادم حس فلج شدن بهش دست میده ...
دختره خونمو تو شیشه کرد و اومد بلند بشه که یهو پاش گیر کردبه این صندلی چرخی های گرد و سیاه که به وفور اونجا به چشم میخورد ... در نهایت هم شیشه ی محتوی خون من از دستش افتاد و شکست.
با ناراحتی بهم نگاه کرد.
منم اهی کشیدم و استین اون یکی دستمو بالا دادم و گفتم: عاشقی ها ...
خندید و گفت: نامزدم از صبح بهم زنگ نزده نگرانشم ... 
و با شرمندگی گفت: ببخشید خانمی.
-عیبی نداره ... و به این فکر کردم اون شیش روزی که من از کسرا خبر نداشتم واسه این رخ میداد چی میکرد.
بهرحال زود خونمو گرفت و ازش تشکر کردم که هیچی دردم نیومد.
خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت .
ولی محل سرگیجه ام نذاشتم و رفتم تا ازمایش ادرار و بدم و درنهایت کارتی که باید به سالن توضیحات میرفتیم و میگرفتم.
کارام که تموم شد اروم اروم در امتداد راهروی ازمایشگاه قدم میزدم که اگر افتادم یه جا رو بگیرم...
کسرا با دیدنم از روی صندلی بلند شد و گفت: نیاز؟
یخرده تو چشماش نگاه کردم وگفتم: اِ ... اینجایی...
و دست دراز کردم تا کیفمو ازش بگیرم. یخرده نگام کرد و حس کردم میخواد یه چی بگه ...
اهسته گفتم:چیزی شده؟
با من من گفت:پدرت زنگ زد...
کیفمو ازش گرفتمو رو شونم انداختم ویه سری به علامت خب تکون دادم که حس کردم مغزم قراره از چشام بزنه بیرون.
با این همه دستی به پیشونیم کشیدم ... لعنتی کف دستمم بوی الکل گرفته بود ، شدت سرگیجه ام با این استشمام بوی خوش بیشتر شد ... زمزمه وار گفتم:خب چی گفت؟
کسرا: باید بریم بیمارستان ... مثل اینکه حال...
با بهت گفتم:مامانم؟
کسرا تند گفت: نه ... عزیزت ...
حس کردم کسرا داره سیاه وسیاه تر میشه ... اومدم دستم وبه جایی بگیرم که نتونستم و انگار که داشتم تو یه چاله فرومیرفتم ... اما کسی مانعم شد و انگاربین زمین و هوا منو گرفت.
صداش واز یه جای دور شنیدم و بعد حس کردم منو تکیه داده به خودش واروم داره کمکم میکنه که بریم یه جایی... چشمامو بسته بودم ... سرم گیج میرفت ... یه جورایی داشتم روی اب راه میرفتم ... یا تو هوا... کسرا منو تو ماشین نشوند و کمی بعد حس کردم یه مایع شیرین و خنک که مزه ی پرتقال میداد و ریخت تو دهنم...
چشمامو باز کردم ... کسرا با نگرانی صدا میکرد و بدنه ی پاکت اب پرتقال و محکم فشار میداد تا مایعش تو دهنم بریزه... قورت دادم و کسرا پاکت و کنار کشید ودرحالی که یه بیسکوییت های بای رو برداشت ونصفش کرد ... اروم گذاشتش تو دهنم...
اولی ونفهمیدم چطوری خوردم... اما سر دومی کمی هوشیار تر شدم... سر سومی فهمیدم در تمام این مدت انگشتهای کسرا میخوره به لبام و ...
دوباره نی و گذاشت تو دهنم و پاکت و فشار داد ... حالم خوب شده بود سرگیجه نداشتم. صداشو از دور نمیشنیدم ... سیاه هم نمیدیدمش... اما نمیدونم چرا هنوزوانمود میکردم چشمام خماره و حالم خوب نیست.
داشتم له له میزدم برای بیسکوییت چهارم ... که خوشبختانه به مرادم رسیدم.
کسرا پاکت وکنار کشید و یه بیسکوییت از تو بسته که دقیقا روی داشبورد بود برداشت... نصفش کرد و اروم بین انگشت اشاره وشصتش نگهش داشت... یه نفس عمیق کشیدم که خورد به دستش و به من با لبخند نگاه کرد .. اروم بیسکوییت و بین لبام گذاشت و دستشو عقب کشید تا نیمه ی دوم بیسکوییت و هم اماده کنه تا بهم بده ...اروم اروم جویدمش و کسرا دوباره با همون حالت بیسکوییت وگذاشت جلوی دهنم ... گرمای دستش داشت لبامو گرم میکرد ... نگاهش و تو نگام انداخته بود و نگران بود ... غرق اون همه عسل شده بودم ... که باز موهای دست و پام سیخ شد ... بیسکوییت و که خوشمزه ترین طعم دنیا رو داشت و اروم جوییدم و چشمهامو بستم .... یه بیسکوییت که شکلاتی بود ... گرم بود ... مزه ی عسل هم میداد ...امم ... مزه ی نگرانی... مزه ی دوست داشتن ... یه عالم مزه های خوب دیگه ... اونقدر گیر اون مزه بودم که یادم رفت از حال عزیزم بپرسم... عزیزی که عزیزترینم بود ... اما عزیز ترا ز کسی که بیسکوییت ها رو میذاشت تو دهنم؟؟؟نگرانم بود یا ...
کسرا با پشت انگشت اشاره اش روی گونه امو نوازش کرد وگفت: بهتری؟
اب دهنمو قورت دادم و بهش نگاه کردم وگفتم: بریم پیش عزیزم ...
کسرا کمربندم و در و بست برام و به سمت فرمون حرکت کرد . با سرعت به سمت بیمارستان روند و من تو فکر و خیالم که اینقدر شلوغ بود گم شده بودم که هیچ نفهمیدم کی به بیمارستان رسیدیم.
هم قدم با کسرا درحالی که دستمو گرفته بود و با فشارهای متناوبی که به انگشتهام میداد سعی میکردم ارومم کنه از اطلاعات بخش مورد نظر وپرسیدیم...
سی سی یو ... مثل یه پتک بود تو سرم... با اینکه ضعف نداشتم اما باز دچار ضعف شدم ... کسرا هم حالمو فهمید ومنو به خودش تکیه داد ... کیفمو ازم گرفت با هم سوار اسانسور شدیم. تو اسانسور هم به بازوی کسرا تکیه داده بودم ... یه بغض بدی هم تو گلوم گیر کرده بود و نمیذاشت راحت نفس بکشم.
با دیدن مامانم و بابام و خاله مهناز که توی راهروی سی سی یو نشسته بودن بغضم شکست و اونها هم با دیدن من به سمتم اومدن.... خودمو تو بغل مامانم انداختم و اروم گریه کردم ... 
کسرا هم با بابام وخالم سلام علیک کرد و مشغول صحبت با پدرم شد. هنوزم کیفم دستش بود. نمیدونم چرا حس قشنگی بهم دست داد از اینکه اون کیف زنونه که مال من بود تو دست های گنده ی کسرا جا داشت. یه حس خوب داشتم ... حس کمک ... همراهی... اعتماد ...
مجموع این حس ها منو اروم کرد ورو به مامانم که صورتش رنگ پریده و چشمهاش پف کرده بود گفتم: مامان چی شده؟
مامان اهی کشید و خاله مهناز گفت:صبحی رفتم براش سبزی سرخ کنم دیدم تو جاش خوابیده ... تعجب کردم بعد نماز صبح که خوابش نمی برد... تکونش دادم ... صداش کردم ... دیدم یا مادر ابوالفضل ... یه لحظه چشمهاشو باز کرد وبست ... زنگ زدم اورژانس... گفتن انفاکتوسه ... و روشو با بغض ازم گرفت.
مجموع این حس ها منو اروم کرد ورو به مامانم که صورتش رنگ پریده و چشمهاش پف کرده بود گفتم: مامان چی شده؟
مامان اهی کشید و خاله مهناز گفت:صبحی رفتم براش سبزی سرخ کنم دیدم تو جاش خوابیده ... تعجب کردم بعد نماز صبح که خوابش نمی برد... تکونش دادم ... صداش کردم ... دیدم یا مادر ابوالفضل ... یه لحظه چشمهاشو باز کرد وبست ... زنگ زدم اورژانس... گفتن انفاکتوسه ... و روشو با بغض ازم گرفت.
چند لحظه به سکوت گذشت که با بیرون اومدن یه پرستار ازدروازه ی شیشه ای سی سی یو ... هممون بهش حمله کردیم.
پرستاره با نگاه خاصی به کسرا زل زد که کسرا کیف منو دست به دست کرد و با اخم سرشو پایین انداخت. نگاه اون دختر جلف به مامانم جلب شد... مامانم التماس میکرد که بره داخل وعزیز وببینه ... پرستاره داشت راضی میشد که بابام اهسته جلوی کسرا و خالم به اون پرستاره گفت: ببخشید خانم داخل خطری نداره؟
پرستاره پرونده ای که دستش بود و به سینه اش چسبوند و گفت:منظورتون چیه؟رادیولوژی نیست که تشعش داشته باشه ...
بابا سری تکون داد وگفت:همسرم بارداره ...
پرستاره یه نگاهی به مامانم کرد ومنم از حرص لبمو گزیدم. یه نگاهی به کسرا که بیخیال به نوک پنجه هاش خیره شده بود انداختم ... از همین نگاه ها و رفتارها بدم میومد ... عارم میومد ... 
پوفی کشیدم و پرستاره گفت: خب نه ... بیاین همراهم بهتون گان بدم... ماسک هم بزنید.
با حرص خواستم روی صندلی بشینم که پرستاره گفت: لطفا راهرو هم خلوت کنید ... و رو به خالم هم ادامه داد: یک دقیقه هم شما اجازه دارید مادرتونو ببینید ...
خاله کلی تشکر کرد و من هم با اخم داشتم به سنگ های مرمری کف بیمارستان نگاه میکردم.
بابا هم از کسرا درمورد ازمایش خون واین حرفها پرس وجو میکرد. در نهایت با به صدا دراومدن موبایل بابا ... کسرا هم فرصت و مغتنم شمرد و کنارم نشست. لبخندی بهم زد وگفت:خوبی عزیزم؟
حوصله ی تو حس رفتن و نداشتم بابا چنان با افتخار از بارداری مامان چهل وچهار سالم حرف میزد که انگار... اووف... لعنت!
کسرا اهسته گفت: چرا توهمی؟
از توجهش دلم گرم شد وگفتم: کسرا ...
کسرا:جانم؟
-اگر عزیزم....
کسرا فوری میون حرفم اومد وگفت: نگران نباش خانمم ... مادر منم ناراحتی قلبی داره ... یکی دو بار هم انفاکتوس کرده ... 
اهی کشیدم و گفتم: خدا رو شکر مادرت دیابت نداره ... اگر عزیزم دیابت نداشت الان عملش کرده بودن رگهای قلبشو باز میکردن.
کسرا لبخندی بهم زد و گفت: نگران نباش ایشالا که طوری نمیشه ... 
با اون لب ولوچه ای اویزون نگاهش کردم وگفتم:عزیزم همیشه دوست داشت عروسی من و ببینه ... میدونی از بین ما سه تا نوه ... هیچ کدوم عروسی نکردیم... میترسم که ...
کسرا دستمو میون جفت دستهاش گرفت و گفت: بذار نتیجه ی ازمایشا بیاد ... میریم دنبال سالن وتالار... سعی میکنم یه مراسم ابرو مند برات برگزار کنم ...یه خونه اجاره کنم... هوم؟؟؟ عزیزت هم مطمئنم سرور تمام مراسم هامونه .... تازه...
دیگه دلم نمیخواست بشنوم.... همون یه جمله ی نتیجه ی ازمایشا برای هفت پشتم کافی بود .یعنی چی؟ یعنی اگر خون هامون بهم نخوره کسرا بیخیال میشه .... اره دیگه ... منظورش همین بود یعنی من الکی نگردم دنبال باغ ... نگردم دنبال تالار... یعنی وقتم تلف نشه... چون اگر خون هامون بهم نخوره من تو رو ول میکنم و نمیخوام وقتم الکی تلف بشه که چقدر دنبال باغ گشتم.
حس میکردمداره حرف میزنه ولی من نمیشنیدم... بی هوا بلند شدم وبی توجه به نگاه مات کسرا رو به بابا گفتم: قراره بریم خونه؟
بابا:اره دخترم... اینجا مراقب وهمراه اجازه نمیدن بمونیم... 
نفس عمیقی کشیدم وروی پاشنه ی پام چرخیدم ...کسرا با لبخند نگام میکرد.
رو بهش گفتم: خب بهتره تو بری... 
ازجاش بلند شد وگفت: اخه ...
تند گفتم:دلیلی نداره بمونی وعلاف بشی... به سلامت.
کسرا با تعجب از لحن کلامم تنها یه لبخند تصنعی جلوی بابام زد و باهاش دست داد ورو به من گفت: باشه پس من میرم ... کاری با من نداری؟
فقط یه نچ کردم ... یه نچ که از صد تا فحش بدتر بود ... از اون نچ های معنی دار.... یعنی اگر کاری هم داشتم به تو نمیگم!
کسرا فقط سری تکون داد و کیفمو گذاشت روی صندلی و خداحافظی گفت ورفت.
بابا اهسته گفت:بدرقه اش نمیکنی؟
تند گفتم: نه ...
و روی صندلی نشستم. کسرا سوار اسانسور شد ... یه جورایی دلم گرفت... خب چیکار کنم ... نباید اون حرف ومیزد که بهم بر بخوره ... یه ذره دلم سوخت که قشنگ باهاش خداحافظی نکردم ...
بعد از دو ساعت علافی تو بیمارستان و نهار سرپایی که همون سق زدن ساندویچ بود، بالاخره به خونه رفتیم... یه دوش سرسری گرفتم وکمی روی پروژه هام کار کردم.دلم نمیخواست فکرمو مشغول کنم ... بخاطر حال مامان هم شام درست کردن افتاد گردن خودم ... بخصوص که کیوان وخالم هم شب خونه ی ما بودن و حضور کیوان واقعا عصبیم میکرد.
دم دم های ساعت ده بود که ظرفها رو میشستم ... کیوان به اشپزخونه اومدو ازم اب خواست.
با حرص یه لیوان اب جلوش گذاشتم و اون درحالی که به اپن تکیه داده بو دگفت:همه چیز خوبه؟
-چرا بد باشه؟
کیوان شونه ای بالا انداخت وگفت: اگر عزیز طوریش بشه...
عین یه ببر نگاش کردم که فوری گفت:زبونم لال البته...
با حرص بشقاب ها رو تو جا ظرفی گذاشتم و گفتم: حرف اصلیتو بزن کیوان ...
کیوان لیوان و توی انگشتهاش چرخوند و گفت:تصمیمت برای ازدواج جدیه؟
-اهوم...
کیوان: تا جایی که من یادم میاد تو قصد ازدواج نداشتی نیاز! حداقل تا قبولی تو مقطع ارشد....
پوزخندی زدم و گفتم:قصد ازدواج با تو رو نداشتم اقای دیپلمه ... 
کیوان برخلاف من که داشتم دقیقه به دقیقه عصبی تر میشدم ملایم گفت: ولی اگر اشاره میکردی بهترین دانشگاه و بهترین رشته قبول میشدم ... بخاطرتو.
از حرفش که حس کردم کمی صادقانه بیان شد نرم شدم وگفتم:کیوان هنوزم دیر نشده ... میتونی ادامه بدی وبا یکی بهتر از من ازدواج کنی... یه دختر خوب... هوم؟
کیوان اخمی کرد و منم گفتم: هرکمکی هم بخوای... هر کتابی جزوه ای لازم داشته باشی بهت میدم ... اینطوری بنظرم بهتره ...
کیوان لیوان و داد دستم و گفت: خودمم حس میکنم یه خلا تو زندگیم دارم.
لبخندی زدم ولیوان وشستم . اونم کنارم ایستاد و درحالی که ظرفها رو از دستم گرفت تا اب کشی کنه گفت: فکر میکنی دیر شده؟
کیوان سه سال از من بزرگتر بود ...یک سال از نادین کوچیکتر بود ... دو سالم ازکسرا... لبخندی بهش زدم و گفتم: ما تو دانشگاهمون یه مرده است که 40 سالشه و تازه شروع کرده به ادامه ی تحصیل... پس اصلا فکر سن و سال و نکن... تازه این به نفع تو میشه چون دخترای تو دانشگاه دنبال پسرهای ترم بالایین ... حالافکرشو بکن یه پسری که از لحاظ سنی ایده ال اون هاست هم کلاسشون باشه... خودشونو واسه ی تو میکشن...
کیوان از اعتماد به نفسی که بهش دادم خندید و گفت: چه جالب نمیدونستم...
-باور کن ... من جنس خودمو خوب میشناسم... 
لبخندی زدم و ادامه دادم:تو هم جنس خودتو خوب میشناسی.
کیوان قاشق ها رو تو جای مخصوص گذاشت و گفت: اره ...
کمی دیگه راجع به دانشگاه و کمک درسی ها صحبت کردیم وسعی کردم واقعا بیارمش تو درس... و کتاب ... یعنی با تعریف از خاطرات دانشگاه وجو دانشگاه و دخترای دانشگاه ... حس کردم خیلی بدش نیومد و یه جورایی تمایل داشت ... هرچند قبل تر ازاین ها هم توگوشش میخوندیم همگی... ولی کیوان تو فکر نبو د این بار خودش پیش قدم شده بود و حالا هم جدی جدی رفته بود تو فکر و فاز پر کردن خلا زندگیش...
درواقع خلا زندگیش مدرک و بی سوادی نبود .... خلا زندگیش یه همراه بود ... دخترایی که یه لیسانس اب دوغ خیاری حداقلش داشتن وحاضر نمیشدن با کیوان همراه بشن ... یه جورایی اون دخترا رو درک میکردم ...اما یه جورایی هم دلم برای کیوان میسوخت و دلم میخواست اینقدرتو زندگیش احساس تنهایی نکنه ... نمیدونم از وقتی محرم کسرا شده بودم نگاهم به کیوان عوض شده یا از اول هم چنین دیدی بهش داشتم ...
شونه هامو بالا انداختم با دیدن عقربه های ساعت نفس راحتی کشیدم... ساعت از ده و نیم گذشته بود. این بار عمدا نخواستم با کسرا حرف بزنم. از حرفش ناراحت بودم و مطمئن بودم اون نفهمیده که چه حرفی زده وگرنه... اهی کشیدم و به بهانه ی انجام پروژه هام به اتاقم رفت. هفت بار زنگ زده بود.
و یه پیام: فکر کنم خوابیدی نیازم... شب خوبی داشته باشی.
و یه پیام دیگه نوشته بود: حتی اگر طنین نفس هایت به گوشم نرسد تصور وجودت ارامش بخش است.
لبخندی زدم ... یه کش وقوس اومدم و گذاشتم فکر کنه که من خوابم... توی تخت دراز کشیدم ... کیوان اخرای حرفش ازم خواسته بود چند تا اموزشگاه خوب و کتاب براش معرفی کنم. و اونجوری که خودم درس خوندم و بهش بگم تا بتونه موفق بشه.
برام جالب بود که اینقدر مصمم شده... کمی غلت زدم... عزیز هم به گفته ی دکتر حالش خوب شدنی بود و جای نگرانی نداشت ... حالا تمام نگرانی من جواب ازمایش خونه و کسرایی که خودشو علاف باغ و تالار وسالن نمیکنه تا جواب ازمایش بیاد تا ... اهی کشیدم و کم کم خواب و خستگی بهم چیره شد.
...
ساعت نزدیکای یازده بود که کارم تو دانشگاه تموم شد، با اینکه دیشب یازده خوابیدم وصبح هم هشت بیدار شدم ولی بازم خوابم میومد. 
نمیدونستم کسرا کلاس داره یا نه ... اصلا گذرش به دانشگاه میفته یا ... با این همه کنجکاوی هم نکردم. برام مهم نبود منم منتظرنتیجه ی ازمایش ها بودم!!!
از ورودی خواهران خارج شدم و داشتم به سمت سرخیابون میرفتم که یه پرادو برام بوق زد. 
راننده هم فرزاد بود.
ایستادم واون پنجره ی سمت شاگرد و پایین کشید وگفت: احوال خانم نامجو!
یه جوری با طعنه گفت که دلم میخواست بزنم لهش کنم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:فرمایش...
فرزاد خم شد و در و برام از داخل ماشین باز کرد وگفت:سوار شو بهت بگم...
یه پوزخند زدم و خواستم برم که فرزاد گفت:مهمه نیاز...
بهش نگاه کردم ... نمیدونم از سرکنجکاوی شنیدن حرفهاش بود یا کنجکاوی دیدن داخل پرادو ... اونم کنار فرزاد ... خیلی دوست داشتم بدونم ماشین خودشه یا مهسا جونش!
سوار شدم و فرزاد به سرعت نور حرکت کرد... 
کمربندمو بستم ... فرزاد یذره پخمه بود بخاطر همین نمیتونستم ازش بترسم یا فکر کنم که اون نقشه ی شومی تو سرش داره.شاید اهل تلافی بود اما میدونستم تا حدی هم مرام داره و با معرفته ... چهارسال هم کلاس بودن باهاش این مزایا رو داشت که تا حدی بشناسمش... وقتی میگفت کارم داره یعنی کارم داشت...
منو به سمت یکی از پاتوق هامون که یه سفره خونه ی سنتی بود برد... درست انتهای خیابون دانشگاه تو یه فرعی قرار داشت. اکثر بچه های دانشگاه اونجا رو میشناختن ... یه جوری بود که هروقت میرفتی داخل احتمالا به پست چند نفر که اشنا بودن میخوردی.
باهم وارد شدیم. سر ظهر بود و خلوت . روی تختی نشستیم و فرزاد هم سفارش یه قلیون و داد و یه سینی چایی... 
کمی من من کرد و درنهایت گفت: با اون پسر ارشدیه هنوز میپری؟
پوزخندی به حسودیش زدم... با اینکه باهم تو یه ورودی بودیم ولی اون عملا دو ترم از من عقب تر بود و میدید که من قراره به زودی ارشد هم شرکت کنم و ... 
نفس عمیقی کشید که تمام دود قلیونشو تو صورتم خالی کرد.
دوسیب بود... گس و تلخ ... و مثل همیشه ادمو میبرد تو فاز.
فرزاد بیخیال جوابم شد و صریح و تند وبی حاشیه گفت: رضا اخر هفته برمیگرده... راستش تو اخرین تماسش خیلی سراغتو گرفت. من چیزی از تو و اون پسره نگفتم... بهتر دیدم که اول با خودت درمیون بذارم ... بعدا بهش بگم که تو... پکی به قلیونش زد و دودشو از دماغش بیرون فرستاد و گفت: من حتی بهش نگفتم که تو این مدت رفتنش... تو ... تو با من بودی... 
تقریبا نصف حرفهاش... یا بهتر بگم نود درصد حرفهاشو نفهمیدم... دستمو دراز کردم... شلنگ قلیونو تو دهنم گذاشتم ویه پک محکم ازش گرفتم... سنگینی دو سیب حسابی گرفته بودتم و داشتم میرفتم تو خلسه ... 
فرزاد لبهاش میجنبید و من تو فکر وخیالم داشتم چرخ میزدم ... رضا برمیگشت؟؟؟
اخرین دیدارمون تو همین جا بود ... همین جا ... شاید دو سه تخت اون ور تر... دو سه تخت این ور تر... 
بهم گفت که همه ی ادم ها نیاز دارن پیشرفت کنن ... همه ی ادم ها به جایی میرسن که باید یه روزی از هم خداحافظی کنن... و همه ی ادم ها ... البته نه همه ی ادم ها... اکثر ادم ها با دوست داشتن ازدواج میکنن...
وبهم گفت که عشق من و تو همیشه موندیه ولی... و لبخند مضحکی زد و تلخ گفت: ولی همیشه یه ولی هست ... !
اون روز چشمام پر اشک نشد... اون روزا خیلی زود گذشتن و من با فرزادگرم گرفتم. 
فرزاد کمکم کرد رضا رو به کل فراموش کنم... منو میخندوند... پایه ی هر برنامه وبیرون رفتنی بود ... یه اکیپ رفیق بودیم که الکی خوش میگذروندیم ... منم بینشون بُر خورده بودم و باهاشون صمیمی بودم ... و خودمو گول میزدم که به بهانه ی رضا که میخوام فراموشش کنم با اون ها هم سو شدم ...
کمی دود دوسیب و تو دهنم نگه داشتم. 
چشمامو بستم و دودشو از بینی خارج کردم.
چشمامو باز کردم. 
فرزاد مستقیم بهم خیره شده بود.
شلنگ قلیون و پسش دادم و گفتم: خب که چی؟
فرزاد ابروهاشو بالا داد و گفت:اخر همین هفته صبح میرسه تهران ... ما داریم میریم استقبالش... 
ابروهامو بالا دادم و گفتم: اگر برنامم جور بشه باشه ... میام.
کیفمو رو پام گذاشتم که فرزاد گفت: یه چیز دیگه هم هست ...
-چی؟
فرزاد لبهاشو خیس کرد وگفت: تو چند وقت پیش تو یاهو داشتی با رضا حرف میزدی؟
پوزخندی زدم و گفتم: پس تو بودی...
فرزاد: میدونم بچه بازی بود ... حالا ببخش و به رضا نگو...
نیشخندی زدم و گفتم: اصلا این یادم رفته بود ... اکی...
فرزاد کمی مکث کرد و گفت: رضا برگرده ... 
و ساکت شد.
بهش نگاه کردم و منتظر گفتم:خب؟
فرزاد تو چشمام خیره شد و گفت: برمیگردی پیش رضا؟؟؟
یه لحظه از سوالش شوکه شدم... سوالی بود که چند دقیقه تو مغزم رژه رفت ولی جرئت نکردم از خودم بپرسمش... و حالا فرزاد پرسید.
با بی تفاوتی به نگاه کنجکاو فرزاد خیره شدم و گفتم: نه ...
فرزاد: بخاطر کسرا؟
چه صمیمی صداش میکرد!
کمی خودمو به سمت فرزاد خم کردم و گفتم: من و اقای راد داریم با هم ازدواج میکنیم!
فرزاد اب دهنشو قورت داد و از جام بلند شدم و گفتم: خب ... خداحافظ.
و رومو ازش گرفتم و به سمت در رفتم.
از سفره خونه خارج شدم و حینی که تو پیاده رو راه میرفتم فکر کردم ... اگر کسرا نبود ... من برمیگشتم پیش رضا؟؟؟ سوال سختی بود ... اون این همه وقت تو المان گذرونده بود ... 
اهی کشیدم ... و یه لحظه به خودم تشر زدم چرا دارم اه میکشم؟
من محمد کسرا رو داشتم ...!
با صدای موبایلم از تو کیفم درش اوردم...
ای جان... حلالزاده ی من!!!



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | 12:54 | نویسنده : پرنيان |