قسمت آخر...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:21 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:19 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:18 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:17 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:16 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:15 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:14 | نویسنده : نگار |
شیدا که هنوز توی جو تصادف من بود گفت:خداروشکر خوب شد خودت چیزیت نشد....پسره پرو زده تازه میگه شما یه دفعه پاتو گذاشتی رو ترمز؟مردم چه روهایی که ندارن؟والا...و با مکثی ادامه داد...راستی ونوس گفتی اسمش چی بود؟اَمین حیایی؟همون بازیگره و خندید...
من که لبخندی می زدم گفتم:بی خیال شیدا...بعدم حالا اون یه چیزی گفته توچرا گیر دادی بهش و هی تکرار می کنی؟و اروم گفتم کمتر مثل زنبور وز وز کن...
شیدا که شنید چی گفتم ضربه ای زد به بازوم و گفت:

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:12 | نویسنده : نگار |
موقع سرو شام رسیده بود و همگی وارد یه سالن مجللتر با میز و صندلی های سلطنتی شدیم...
"این ادمها همگی این زندگی هاشون رو با خراب کردن زندگی های یکی از جنس خودشون و من، درست کرده بودن و برای خودشون پادشاهی می کردن و مهمونی های این چنینی برگزار می کردن!"
در حال کشیدن کمی سالاد برای خودم بودم که حضور کسی رو کنار خودم احساس کردم و وقتی برگشتم دیدم که...

بقیه در ادامه مطلب....



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:10 | نویسنده : نگار |
وارد اتاقی که تابحال نیومده بودم شدیم ...اولین چیزی که توجهم رو به خودش معطوف کرد میز بار بزرگی بود که درست وسط اتاق قرار داشت و روش پر از جام های مشروب بود و البته شیشه های پــُــر !
روناک فوری رفت سمتشون و یکی از شیشه ها رو گرفت توی دستش و شروع کرد به توضیح دادن در مورد ماده ای که توشه!و ازم خواست که با دقت گوش کنم چون اینا لازمه شروع شناخت مواد مخدر بود ....

بقیه در ادامه...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:8 | نویسنده : نگار |
ویلیام بعد از گرفتن یه دوش اومد و با هم به سالن برگشتیم.
بخاطر خوردن کیک و قهوه زیاد اشتها نداشتم ولی باید ویلیام رو برای شام همراهی می کردم!یعنی مجبور به همراهیش بودم.
نگاهم چرخید روی ساعت،11:30 دقیقه رو نشون می داد.

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:6 | نویسنده : نگار |
وقتی دید هنوزم توی سکوت دارم به صورتش نگاه می کنم صورتش رو اورد نزدیکم و در حالیکه فاصله بینمون رو لحظه به لحظه کمتر می کرد و تپش قلب من رو بیشتر...

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:5 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:3 | نویسنده : نگار |
منبع:گنج رمان

romaan.blog.ir



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:2 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 16:1 | نویسنده : نگار |
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 15:59 | نویسنده : نگار |

رمان ایرانی و عاشقانه فرار من | خورشیدک کاربر انجمن نودهشتیا

نویسنده:خورشیدک کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه:ونــــــوس،دختری که بخاطر داشتن یه سری مشکلات یه تصمیم بزرگ میگیره.. و شاید ابلهانه و خطرناک

فرار از زندگیش…از ادمای دور و برش…
ولی ناخواسته وارد یه جریاناتی میشه و با یه سری ادم دوست میشه……
ادمایی که پاش رو به یه ویلا باز می کنن… ادمهایی که باعث میشن ونوس تغییر کنه!! و در اخر عاشق بشه!!…..



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 15:58 | نویسنده : نگار |